نیایش صبح عید فطر
یک قطره شعر ببارید و اکنون خجسته ام
فرو ننشسته ز پرواز، رسولم فرسته ام
گردن نهاده به مذبح، گشته ام عین خروس
گویا همام بوده ام کز پی خطبه برسته ام
عارض که به مسئلت نگرداندمی زاوی
زآن نغمه بود که خواند و دید قامت ببسته ام
ای بلبل نکوگوی خوش عذار مست قدمی نه
که من، در آرزوی نسیم باغت نشسته ام
زان گل که عاقبت اوفتاد به دامن شوق ما
بویی شنیده ام ودیگر هزاری بجسته ام
فضلیست عیان درآن باغ بی خزان، عزیز
بنگر چه مفتون به شکرش کمر شکسته ام
نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۰/۰۶/۱۰ساعت ۱:۳۶ ب.ظ توسط مسعود سيفي گ| |

ما را در سایت شوق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 117