بدین سرای سرسری، کسی سری نمیزند
بدان شکسته
خواب
هم،
کسی
نمی
نمیزند
به جز
شب
حجابکار
، به جز رخ نقابدار
بیامد و عتاب کرد،
دم
از
حقی
نمیزند
وای که
تاو
شانه
ام
از
انطباق
برشکست
به زیر
طاق
خانه
ام
کسی
دمی
نمیزند
نگار اگر
نظر
کند
خیال
ما
سفر
کند
مرا چه
بهره
ای
دگر
که
او
دری
نمیزند
تبم که
آتشم
فزود
نگاره
حالتم
زدود
کشیده ام
قدح
قدح،
کسی
لبی
نمیزند؟
مرا مگر چه میشود پیاله سر نمیکشم
خدای من چه حالتست؟ کسی میی (می ای) نمیزند
ز انتظار مرده ام و این هوا بسی کمست
بسوی خانه ام دگر، کسی پلی نمیزند
ما را در سایت شوق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118