گله اي ندارم انگار
گله اي ندارم انگار
ز همه هواي سردش
ز سحاب و تيغ ميغش
و سراب ريگ ريگش
گله اي ندارم انگار
ز سر پر از عتابش
ز عذار بد نقابش
و رقاب در ركابش
گله اي ندارم انگار
ز مرادم كه ننوشيد
ز قبايم كه نپوشيد
و فراتم كه نجوشيد
گله اي ندارم انگار:
كه دلم اگر سبك بود
نه چنين حادثه ها بود
نه غم از جور و جفا بود
نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۷/۰۱ساعت ۲:۸ ب.ظ توسط مسعود سيفي گ| |

ما را در سایت شوق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 110